أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
115
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
مىداد و مىفرمود تا هر كدام ، براى خود ، بنايى بر پا دارند . آنان چنان مىكردند . خداوند ، طلسمگرى را به ارمائيل رسانيد . طلسمگر گفت : اگر خوراكى را كه به اين نفرينى همى دهى ، طلسم كنم و تا پايان زندگانى وى در درونش نگاه دارم ، بدينسان كه در امعايش به حركت آيد و به گلويش رسد و در گرداگرد دهانش گردد و چون خواست به در افكند بازش دارم ، دربارهء من چه خواهى كرد ؟ ارمائيل گفت : هر چه دوست مىدارى بخواه . گفت : اگر سركردگى اين ناحيه تو را شد ، مرا در آن سركردگى و نعمت با خويشتن انباز ساز ، و ميان من و خود پيمان دوستى پايدار بند . ارمائيل پذيرفت و اين تعهد بكرد . طلسمگر خوردنى و آشاميدنى آن نفرينى را در درون او طلسم كرد . بدين گونه آن خوراك تا پايان زندگانى او همينسان در درونش بگردد . از آن سوى ، گزارش رهائى گرفتاران ، به فريدون رسيد . او بسيار شادمانه شد . بدان كوه بيامد و از نزديك كار ارمائيل بديد . به او بخشش كرد و تاج بر سرش نهاد و درجتش بالا برد . و او را مسمغان ( مه مغان ) ناميد و به فارسى به او گفت : وس ماناكته آزاذ كردى . يعني : چه بس خانوادهها كه تو آزاد كردى . از آن روزگار تا كنون ، دودمان مسمغان ، در آن ناحيه ، شناختهاند . فريدون را چنان پيش آمد كه بيوراسب را ، در نيمهء ماه مهر و روز مهر * 181 ، به زندان كرد . اين بود كه آن روز را جشن مهرگان ساخت . گويند : قد فريدون نه نيزه بوده است - و به آرش او هر يك نيزه سه آرش بوده است - و پشتش سه نيزه بوده است و پهناى سينهاش چهار نيزه و دور كمرش دو نيزه ، محمد بن ابراهيم گويد : به روزگار مأمون ، در طبرستان ، در خدمت موسى ابن حفص طبرى بودم . روزى يكى از سرهنگان مأمون « 1 » نزد وى آمد . مأمون
--> ( 1 ) - با صد و پنجاه سوار ، و با او نامهاى بود از مأمون كه موسى بن حفص را امر كرده بود تا به جايگاه بيوراسب . . . نسخهء اصلى ( ورق 145 ، ب )